| گاه از خود می پرسم که آیا دل ما نازک شده یا قلب زمانه مثل سنگ چشم ما بی نور شده یا چراغ زندگی کم سو آسمان کوچک شده یا مردمک چشمان ما تنگ؟گاهی وقت ها آنقدر دلت میگیرد که دیگر جایی برای دوست دالشتن باقی نمی ماند.چنان گریه می کنی که چشمان آسمان به حالت گریه می کنند دیگر فرشی برای اشکهایمان گسترانیده نمی شود می خواهم آنقدر بگریم که ستاره ی امید من از آنسوی شب شکوفا شود و از آنجا به قلب خسته ی من رهسپار شود چشمانمان را به روی هم بستیم و دل های تنگ را پی در پی شکستیم و آنگاه به این امید دل بستیم که اشکهایمان از ما دور شود. |
|


ابریشم آتیش می گیره
ستاره وارونه می شـــه
فــواره بازیش میگیره
زندگانی چیدن سیـبی است؛ باید چیــد و رفت
زندگی تکرار پائیــــز است؛ باید دیـــد و رفت
زندگی رودی است جاری، هر که آمـد شادمان
کوزه ای پر کرد و مشتی آب از آن نوشید و رفت
سال ها مادر بزرگ از شهر شادی قصه گفت
خود ولی از غصه های زندگــی نالیــد و رفت
غرق قاموس معانی بود عمری پیر عشق
گاه رفتن زندگانی چیست را پرسیــد و رفت
شاپرک هر چنــد عمری میزبان باغ بود
چون نسیم از عطر گلها شمه ای بوئید و رفت
قاصدک، این کولی خانـه به دوش روزگار
کوچه گردی های خود را زندگی نامید و رفت
گرچـــه شبنم بستری گستــرد از گـــــل
عاقبت جامه ای از جنس عریانی خود پوشید و رفت

تو رفتی و من ماندم و یک دنیا دلواپسی من ماندم با قلبی شکسته و اندوه فردا تو از دل من شادی را به اسارت بردی ومن شاهد مرگ لحظه هایم شدم آه...اگر ازدل تو تا دل من راهی بود این دل را به سنگینی نگاه تو میسپردم و خود را در انتظار طلوع چشمانت به فراموشی سر تا پای از تو لبریز میشدم و آسمان را در جشن ستارگان قلبهایمان شریک میکردم ...ای کاش میتوانستم در گوشه ای از آرزوهایت جای بگیرم ای کاش میتوانستم...! ![]()

هر روز در برابر چشمانم دختری در آیینه می میرد
دختری که با هر انچه نفس دارد فر یاد می زند فقط تو را می خواهم
بگذار برایت بنویسم که آسمان چشمانم همیشه بارانی است
بگذار بنویسم که بی تو تحمل زندگی چقدر برایم دشوار است
بگذار برای تو بنویسم این روزها چقدر پریشانم
و در آخر بگذار با جمله ای نامه ام را امضا کنم
تنها آرزوی قلبم بعد ازتو مرگ است
بگویم از تو دلگیرم ولی باز تو را دیدم
و گفتم بی تو غمگینم..........
آه ...
چه اندازه زمان بر جبينم انباشته شده است
همچون ساعتي حاجب
كه در حركت شكننده اش ، رشته ای بلندو بي پايان را مي برد
كه از كودكي گريان آغاز مي شود
و به آواره اي ، كوله باري بر دوش مي انجامد!
نمي دانم كه بر من چه گذشت...
اما اكنون
همان كه بودم نيستم
....... جوان تر که بودم یعنی کمی پیشتر از آخرین پرستو خیال می کردم زندگی یعنی یک سبد عشوه و آشنایی اما امروز
که برای گریستن بی بهانهترین بغضم چشم های نا آشنای رهگذری را قرض گرفتم دیدم سبدم با آنکه خالی تر از همیشه است تنها به اندازه ی تنهایی ام جا دارد.......
اینم یه شعر زیبا از مریم (رسپینا) براستی شعراش ادمو دیونه میکنه
اگه دلم تنگ ميشه خيلي برات منو ببخش
اگه نگام گُم ميشه تو شهر چشات منو ببخش
منو ببخش اكه شبا همش ستاره ميچينم
اگه همش پيش همه بهت ميگم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل مي چينم
منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب مي بينم
منو ببخش اگه تو رو ميسپارمت دست خدا
اگه پيش غريبه ها به جاي تو ميگم شما
منو ببخش اگه واسه چشماي تو خيلي كمم
تو فرشته يي و من خيلي باشم يه آدمم
منو ببخش اگه فقط ميخوام بشي مال خودم
منو ببخش اكه كمم ولي زيادي عاشقت شدم
منو ببخش اگه برات ميميرم و زنده ميشم
منو ببخش اگه با ديوونگيام پيش تو شرمنده ميشم
منو ببخش من نميخوام تو رو به ماه نشون بدم
نشونيتو نه به شبو نه دست آسمون بدم
اگه دوست دارم خيلي زياد منو ببخش
اگه تويي اون كه فقط دلم ميخواد منو ببخش

بچه که بودم مدام دستم را از دستان نگرانی که مراقبم بود رها میکردم وآرزویم بود که برای یک بار هم که شده تنها از خیابان زندگی رد شوم .حالا که دیگر نمی شود بچه بود وفقط میتوان عاشق بود از سر بچگی هر چه وسط خیابان زندگی سر به هوا میدوم هیچکس حاتظر نمیشود دستم را بگیرد وبرای لحظه ای حتی مراقبم باشد.
هیچکس ما را نمی ارد بخاطر ای عجب
یاد عالم میکنیم اما فراموشیم ما
( مریم )
اگر دنياي ما دنياي سنگ است
بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است
اگر دنياي ما دنياي درد است
بدان عاشق شدن از بحررنج است
اگر عاشق شدن پس يک گناه است
دل عاشق شکستن صد گناه است
میگن گفتنی هارو بایدگفت،ولی هیچ کس پیدا نمیشه بگه با نگفتنی هاچه بایدکرد.
بایدتوخودت بریزیوتا ابد باهاشون زندگی کنی،
یاهمه روبه دست فراموشی بسپاری وازیادببری کسی یا چیزی،تویه جایی و
شرایطی بخشی اززندگیت بوده، جزیی ازخاطراتت، قسمتی از هرآنچه داشتی ونداشتی.
آیاواقعآمیشه فراموش کرد...؟آیامیشه این دلایلوپذیرفت وچیزی نگفت...؟
آیا میشه ساکت بودوفقط تماشاکرد...؟ من با این حرفهای نگفته چه باید بکنم...؟
به کی می تونم بگم...؟چه کسی باورمی کنه...؟کی می دونه معنی نگفتن یعنی چی...؟
کی می دونه یه دنیا اماوآیا داشتن یعنی چی؟
کی می دونه...؟
حس خوب با تو بودن،دیگه با من آشنا نیست!
شعر خوب از تو گفتن،دیگه سوغاتی من نیست!!
من همونم که یه روزی،واسه چشمات خونه ساختم..!
واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم!!
توی رودخونه ی قلبت،قایق من رفتنی بود..
من از اول میدونستم،قایقم شکستنی بود!
چیز تازه ای ندارم..که به پای تو بریزم...!!
دست خوب و مهربونی،یاورت باشه عزیزم...!!!
چشمانم تر است ولی
کسی که عاشق نباشه تنها می یاد تنها میره
سکوتی سرشار از اندوه
اندوهی لبريز از تنهايی
در تنهاييم، سکوت تنها تنهاييم هست
ای سکوت
بی اختيار دوستت دارم
و برای تنهاييت سکوت اختيار می کنم
سکوت آخر تنهايی است
و تنهايی
آخر سکوت
دوستت دارم ای سیاهی شب
چونکه همرنگ روزگار منی.....

با ورود تو به قلب شکسته من زندگی برایم رنگی دیگر شد . تو همان دوای درد بی درمان من بودی تو همان فرشته نجات من بودی تصویر عشق را بروی دفتر زندگی همانند چهره تو ترسیم کردم . چون تو همان عشق بودی .عشق با تمام معانی و درک و احساس و زیبایی آن . تمام زیبایی های عشق در چهره و وجود تو خلاصه میشود . عشقی کث عاری از هرگونه گرد و غصه و جدایی ست . تصویر تو کشیدنی نیست حتی برای تصور آن هم باید به رویا ها سفر کرد . آنقدر زیبایی که نمیتوان تصویری از تو بر روی صفحه کاغذ کشید . اجازه نمیدهم هیچ نقاشی چهره تو را ترسیم کند . چون چهره تو آنقدر زیباست که هیچ نقاشی نمیتواند آن را ترسیم کند
عید و امسال تنهای تنهام به جایه عیدی من تو رو می خوام
از وقتی رفتی غمگینه خونه گریم می گیره با هر بهونه
رفتی و موندم با این همه درد هرگز نمی شه فراموشت کرد
اگر چه نیستی یاد تو اینجاست عشقت توی قلب ماهاست
با ورود تو به قلب شکسته من زندگی برایم رنگی دیگر شد . تو همان دوای درد بی درمان من بودی تو همان فرشته نجات من بودی تصویر عشق را بروی دفتر زندگی همانند چهره تو ترسیم کردم . چون تو همان عشق بودی .عشق با تمام معانی و درک و احساس و زیبایی آن . تمام زیبایی های عشق در چهره و وجود تو خلاصه میشود . عشقی کث عاری از هرگونه گرد و غصه و جدایی ست . تصویر تو کشیدنی نیست حتی برای تصور آن هم باید به رویا ها سفر کرد . آنقدر زیبایی که نمیتوان تصویری از تو بر روی صفحه کاغذ کشید . اجازه نمیدهم هیچ نقاشی چهره تو را ترسیم کند . چون چهره تو آنقدر زیباست که هیچ نقاشی نمیتواند آن را ترسیم کند با ورود تو به قلب شکسته من زندگی برایم رنگی دیگر شد . تو همان دوای درد بی درمان من بودی تو همان فرشته نجات من بودی تصویر عشق را بروی دفتر زندگی همانند چهره تو ترسیم کردم . چون تو همان عشق بودی .عشق با تمام معانی و درک و احساس و زیبایی آن . تمام زیبایی های عشق در چهره و وجود تو خلاصه میشود . عشقی کث عاری از هرگونه گرد و غصه و جدایی ست . تصویر تو کشیدنی نیست حتی برای تصور آن هم باید به رویا ها سفر کرد . آنقدر زیبایی که نمیتوان تصویری از تو بر روی صفحه کاغذ کشید . اجازه نمیدهم هیچ نقاشی چهره تو را ترسیم کند . چون چهره تو آنقدر زیباست که هیچ نقاشی نمیتواند آن را ترسیم کند 
سلام این ایدیه منه خوشحال میشم با شما اشنا بشم
ونظرتون رو بدونم![]()
![]()
![]()
shabe_tanha20202